عزیزم :
بگو ببینم که چه رنگه روزگارت؟
خیلی دوست دارم توی مهتاب بشینم یه شب کنارت
تو یه ناجی عزیزی که خدا اونو به من داد
اینو یه حس حقیقی تو دلم میکنه فریاد
تو شدی دارو ندارم شدی مرهم واسه دردام
مثه دریا با صراحت منو از غصه بریدی
عمر غم رسید به آخر تو که بی پروا رسیدی

|
+| نوشته شده توسط arezoo در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 ساعت 23:21
|