تبليغاتX
ارزوی محال
ارزوی محال
ارزو میکنم تا ارزوهایتان ارزو نماند
آرزو
             آرزو

هیچ آرزویی ندارم جز اینکه تو را برای همیشه در آغوش بگیرم.

                    

|+| نوشته شده توسط arezoo در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 ساعت 22:49 |

خورشید
                        خورشیدعشق

خورشید سپهری همه روز طلوع و غروب می کند اما آفتاب عشق مرا غروبی نیست و تو پیوسته در آسمان جانم می درخشی...

|+| نوشته شده توسط arezoo در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 ساعت 22:31 |

یا تو
این چه عادتی است به من داده ای که باید پیوسته به یاد تو باشم؟
|+| نوشته شده توسط arezoo در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 ساعت 21:49 |

عشق كور 

آورده اند كه در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود فضيلتها و تباهي ها در همه جا شناور بودند آنها از بيكاري خسته و كسل شده بودند . روزي همه فضائل و تباهي ها دور هم جمع شدند خسته و كسل تر از هميشه . ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت : بيائيد يك بازي بكنيم مثلا" (( قايم باشك )) .

همه از اين پيشنهاد شاد شدند و  "ديوانگي"  فورا" فرياد زد من چشم ميگذارم و از آنجائيكه هيچ كس نميخواست به دنبال  "ديوانگي"   بگردد همه قبول كردند او چشم بگذارد و بدنبال آنها بگردد .

"ديوانگي"  جلوي درختي رفت و چشمانش را بست و شروع كرد به شمردن ... يك ... دو ... سه ... همه رفتند تا جائي پنهان شوند .  

" لطافت"   خود را به شاخ ماه آويزان كرد .

"خيانت"  داخل انبوهي از زباله پنهان شد .  

" اصالت"  در ميان ابرها مخفي گشت  .  

"هوش"  به مركز زمين رفت .  

"دروغ"  گفت زير سنگي پنهان ميشوم اما به ته دريا رفت .  

"طمع"  داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد .

و "ديوانگي"   همچنان مشغول شمردن بود ،  هفتاد و نه ...  هشتاد ... هشتاد و يك ...  همه پنهان شده بودند به جز  " عشق "  كه همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد و جاي تعجب هم نيست چون همه ميدانيم پنهان كردن  "عشق"  مشكل است  . در همين حال  "ديوانگي"  به پايان شمارشش ميرسيد ، نودو پنج ... نودو شش ...  نودوهفت ...  هنگاميكه  "ديوانگي"  به صد رسيد  "عشق"  پريد و در بين يك بوته گل رز پنهان شد ،  "ديوانگي"  فرياد زد دارم ميام و اولين كسي را كه پيدا كرد  "تنبلي"   بود زيرا  "تنبلي"  ، تنبلي اش آمده بود جائي پنهان شود و  " لطافت"  را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود . "دروغ"  ته درياچه ،  "هوش"  در مركز زمين و يكي يكي همه را پيدا كرد به جز "عشق"   او از يافتن "عشق"  نااميد شده بود .  "حسادت"  در گوشهايش زمزمه كرد تو فقط بايد "عشق"   را پيدا  كني و او پشت بوته گل رز است . "ديوانگي"  شاخه بيد مانندي را از درخت جدا كرد و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد . "عشق"  از پشت بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون ميزد ،  شاخه ها به چشمان  "عشق"  فرو رفته بودند و او نمي توانست جائي را ببيند ، او كور شده بود . "ديوانگي"  گفت : من چه كردم ؟ من چه كردم ؟  چگونه ميتوانم تو را درمان كنم ؟  "عشق" پاسخ داد: تو نميتواني مرا درمان كني اما اگر ميخواهي كاري بكني راهنماي من شو و اينگونه است كه از آن روز به بعد  "عشق"   كور است و "ديوانگي"  همواره كنار اوست . 

 

|+| نوشته شده توسط arezoo در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 ساعت 22:48 |

یاران
                        یاران

ای یاران به خدا  بی وفایی نکنید       با عاشقان خسته دل جدایی نکنید

یا از اول قصد آشنایی نکنید              یا تا آخر عمر فکر جدایی نکنید

                         

|+| نوشته شده توسط arezoo در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 ساعت 22:33 |

عشق چه می کند
میگویند عشق هم شیرین است و هم تلخ    هم زنده می کند و هم می کشد

هم آرامش می بخشد و هم ملتهب می کند...

|+| نوشته شده توسط arezoo در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 ساعت 22:19 |

طلب عشق
                              طلب عشق

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد

                                              طلب عشق

                                                                   ز هر بی سروپایی نکنیم...

|+| نوشته شده توسط arezoo در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385 ساعت 22:21 |

JavaScript Codes