![]() سلام آرزوی محال این وبلاگو من ساختم چون آرزویم آرزوی محاله دستم تو دستات آرزوی محال با تو نشستن زیر بارون آرزوی محال تو رو فراموشت کنم؟آرزوی محال خاطره هاتو از یاد ببرم؟ آرزوی محال دوست نداشته باشم؟آرزوی محال آرزو دارم آرزوهات آرزو نماند.... آرزومند آرزوهاتون.... آرزو
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل مهر 1386 هفته سوم شهریور 1386 هفته سوم مرداد 1386 هفته چهارم تیر 1386 هفته اوّل تیر 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته چهارم اردیبهشت 1386 هفته اوّل اردیبهشت 1386 هفته چهارم فروردین 1386 هفته چهارم اسفند 1385 هفته سوم اسفند 1385 هفته اوّل بهمن 1385 هفته چهارم دی 1385 هفته سوم دی 1385 هفته اوّل دی 1385 هفته سوم آذر 1385 هفته اوّل آذر 1385 هفته چهارم آبان 1385 هفته دوم آبان 1385 هفته چهارم مهر 1385 هفته دوم مهر 1385 هفته اوّل مهر 1385 هفته چهارم شهریور 1385 هفته سوم شهریور 1385 هفته چهارم مرداد 1385 هفته سوم مرداد 1385 هفته دوم مرداد 1385 هفته اوّل مرداد 1385 هفته چهارم تیر 1385 هفته سوم تیر 1385 هفته دوم تیر 1385 هفته اوّل تیر 1385 هفته چهارم خرداد 1385 هفته سوم خرداد 1385 هفته دوم خرداد 1385 هفته اوّل خرداد 1385 هفته چهارم اردیبهشت 1385 هفته سوم اردیبهشت 1385 هفته دوم اردیبهشت 1385 هفته اوّل اردیبهشت 1385 هفته چهارم فروردین 1385 هفته سوم فروردین 1385 هفته چهارم اسفند 1384 هفته دوم اسفند 1384 جستجو
پیوندها
nice pic
۩۞۩بزرگ ترين وبلاگ عکس در ایران بلاگ๑۩۞۩๑ bamcity هوای عشق اگر می خواهید فال بگیرید! ماهیها در خاک میمیرند... غمی غمناک شب عاشقی کوتاه عزیزم لحظه های بی کسی جوک روز(نري ضرر كردي) کلبه ی تنهایی من عشق است عشق هميشه ماندگار(رضا و آرزو) بهشت گمشده عشق امین سوسول تاریکی خاموش باد...... تا رهایی شیوا خانوم شب نیلوفری عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش شب روشن زندگی را دوست دارم با تمام بد بیاریش ماه تابان عشق چيست؟ مشكي پوشان عاشق1 مشكي پوشان عاشق 2 مشكي پوشان عاشق 3 دو پرنده يك پرواز شيطونك(شيطونك شيطون) باران ترنم عشق ستاره غم :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
ارزوی محال
ارزو میکنم تا ارزوهایتان ارزو نماند برای تو
برای تو می نویسم:
تا ابد دل سر مست و شیدای تو |+| نوشته شده توسط arezoo در یکشنبه بیستم فروردین 1385 ساعت 23:58
وداع
وداع
روی هر سینه سری تکیه کند وقت وداع سر من وقت وداع تکیه به دیوار کند |+| نوشته شده توسط arezoo در یکشنبه بیستم فروردین 1385 ساعت 23:51
دل
غلط است که گویند دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد |+| نوشته شده توسط arezoo در یکشنبه بیستم فروردین 1385 ساعت 23:36
بهار وپاییز
باورم نیست که آن دختر مغرور بهار عاشق چشم پسر خوانده ی پاییز شود... |+| نوشته شده توسط arezoo در شنبه نوزدهم فروردین 1385 ساعت 22:58
عشق
آیا بالاخره دلهای مغرور به ما اجازه خواهند داد آنچه را که احساس می کنیم برای یکدیگر بازگو کنیم آیا اگر نگاههای ما اسرار ما را به یکدیگر نگویند زبانها قادر خواهند بود عشق ما را اظهار کنند؟؟؟ |+| نوشته شده توسط arezoo در شنبه نوزدهم فروردین 1385 ساعت 22:51
دنیای من
با اینکه دور از من و رویای منی با خبر باش که دنیای منی |+| نوشته شده توسط arezoo در شنبه نوزدهم فروردین 1385 ساعت 22:45
بدون اجازه
سلام
این قسمت توسط من یعنی یخک بدون اجازه صاحب وبلاگ آپ میسود خوب اومدم که یک چیزی بهت بگم که تو همش میگی تکراری هستش ولی به نظر من این حرف من هیچ وقت تکراری نمیشه اومدم بهت بگم که دوستت دارم پس منو تنها نگذار |+| نوشته شده توسط arezoo در جمعه هجدهم فروردین 1385 ساعت 23:11
از یاد رفته
سوختم خاکسترم را باد برد بهترین یارم مرا از یاد برد |+| نوشته شده توسط arezoo در جمعه هجدهم فروردین 1385 ساعت 23:8
خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوستش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی بی وفا شه اون کسی که خونتو واسش گذاشتی خیلی سخته که عزیزی یه شب عازمه سفر شه تازه فردایه همون روز دسته عاشقش خبر شه خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی از خودت می پرسی یعنی میشه اون بره زمانی خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی خیلی سخته و قشنگه آشنایی زیر بارون اگه چتر نداشته باشن توی دستا هر دوتاشون خیلی سخته تا همیشه پای وعده ها نشستن چقدر قشنگه اما واسه ی کسی شکستن خیلی سخته که دل تو نکنه قصد تلافی تا که بین دو پرستو نباشه هیچ اختلافی
|+| نوشته شده توسط arezoo در جمعه هجدهم فروردین 1385 ساعت 23:3
ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم... |+| نوشته شده توسط arezoo در جمعه هجدهم فروردین 1385 ساعت 22:39
چشمانت را برای کسی که مفهوم نگاهت را نمی فهمد گریان مکن
|+| نوشته شده توسط arezoo در جمعه هجدهم فروردین 1385 ساعت 22:31
|+| نوشته شده توسط arezoo در جمعه هجدهم فروردین 1385 ساعت 16:7
عشق کور
عشق كور آورده اند كه در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود فضيلتها و تباهي ها در همه جا شناور بودند آنها از بيكاري خسته و كسل شده بودند . روزي همه فضائل و تباهي ها دور هم جمع شدند خسته و كسل تر از هميشه . ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت : بيائيد يك بازي بكنيم مثلا" (( قايم باشك )) . همه از اين پيشنهاد شاد شدند و "ديوانگي" فورا" فرياد زد من چشم ميگذارم و از آنجائيكه هيچ كس نميخواست به دنبال "ديوانگي" بگردد همه قبول كردند او چشم بگذارد و بدنبال آنها بگردد . "ديوانگي" جلوي درختي رفت و چشمانش را بست و شروع كرد به شمردن ... يك ... دو ... سه ... همه رفتند تا جائي پنهان شوند . " لطافت" خود را به شاخ ماه آويزان كرد . "خيانت" داخل انبوهي از زباله پنهان شد . " اصالت" در ميان ابرها مخفي گشت .
"هوش" به مركز زمين رفت . "دروغ" گفت زير سنگي پنهان ميشوم اما به ته دريا رفت . "طمع" داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد . و "ديوانگي" همچنان مشغول شمردن بود ، هفتاد و نه ... هشتاد ... هشتاد و يك ... همه پنهان شده بودند به جز " عشق " كه همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد و جاي تعجب هم نيست چون همه ميدانيم پنهان كردن "عشق" مشكل است . در همين حال "ديوانگي" به پايان شمارشش ميرسيد ، نودو پنج ... نودو شش ... نودوهفت ... هنگاميكه "ديوانگي" به صد رسيد "عشق" پريد و در بين يك بوته گل رز پنهان شد ، "ديوانگي" فرياد زد دارم ميام و اولين كسي را كه پيدا كرد "تنبلي" بود زيرا "تنبلي" ، تنبلي اش آمده بود جائي پنهان شود و " لطافت" را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود . "دروغ" ته درياچه ، "هوش" در مركز زمين و يكي يكي همه را پيدا كرد به جز "عشق" او از يافتن "عشق" نااميد شده بود . "حسادت" در گوشهايش زمزمه كرد تو فقط بايد "عشق" را پيدا كني و او پشت بوته گل رز است . "ديوانگي" شاخه بيد مانندي را از درخت جدا كرد و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد . "عشق" از پشت بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون ميزد ، شاخه ها به چشمان "عشق" فرو رفته بودند و او نمي توانست جائي را ببيند ، او كور شده بود . "ديوانگي" گفت : من چه كردم ؟ من چه كردم ؟ چگونه ميتوانم تو را درمان كنم ؟ "عشق" پاسخ داد: تو نميتواني مرا درمان كني اما اگر ميخواهي كاري بكني راهنماي من شو و اينگونه است كه از آن روز به بعد "عشق" كور است و "ديوانگي" همواره كنار اوست .
|+| نوشته شده توسط arezoo در جمعه هجدهم فروردین 1385 ساعت 15:35
|